بهاره جون مابهاره جون ما، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره
زندگی عاشقانه مازندگی عاشقانه ما، تا این لحظه: 19 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

مامان و بابای منتظر نی نی

مادر یعنی زندگی

مادر یعنی زندگی ، مادر یعنی عشق ، مادر یعنی مهر ، مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکت  ، اشک میریزه ، با خنده هات می خنده ، مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر لبخندت ، زندگی میکنه ، مادر یعنی اون فرشته ای که موهاش سفید میشه برای بزرگ کردنت و به تو میگه ؛ پیر بشی مادر ، درد و بلات به جونم... مادر یعنی اون فرشته ای که صبح که خوابی آروم میز صبحونه رو میچینه تا وقتی بلند شدی زندگی رو لمس کنی ، مادر یعنی اون فرشته ای که شبایی که غم داری یا مریضی تا صبح بالا سرت می شینه و نگرانه ، مادر یعنی اون فرشته ای ، که وقتی موقع کار میگی خسته شدم ، با اینکه پاهاش درد میکنه میگه تو بشین مادر من انجام میدم ، مادر یعنی اون ف...
3 دی 1392

یلدای بدون نی نی

سلام عشق مامانی خوبی گلم امروز اول زمستونه گل مامانی من و بابایی دوتامونم زمستونی هستیم یعنی تو زمستون دنیا اومدیم گلم راستی با یه روز تاخیر یلدات مبارک عمر مامانی دیشب شب یلدا بود و بلندترین شب سال مامانی خدا کنه اخرین شب یلدای تنهایی من و بابایی باشه و شما سال دیگه پیشمون باشی گل مامانی  حالا یه عکسم از هنرنماییهای مامانی تو شب یلدا واست میزارم که هم یادگاری بمونه هم اینکه ببینی مامانی چه هنرمندیه و یه چیزاییم بلده هر چند کم اما خوب بلدم گل مامانی .   یلدای دوستای گلمم مبارک البته ببخشید با تاخیر شد. ...
1 دی 1392

امید و دلتنگی

یاد من باشد فردا دم صبح ، به نسیم از سر صدق سلامی بدهم و به انگشت نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا ... زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد گرچه دیر است ولی کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم شاید به سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم در دل ، لحظه را در یابم ... من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانی خودم، عرضه کنم ... یک بغل عشق از آنجا بخرم ... ! عشق مامانی خوبی گلم دلم برات تنگ شده قده تموم اسمون خدا دلم میخواد پیشم باشی بازم باید صبر کنم هنوز انتظارمون تموم نشده عشق مامانی این گل و واسه خود خود خودت گذاشتم گل من گل برای گل عشق مامانی . ...
28 آذر 1392

زودی بیا منتظرم نزار

سلام عشق مامانی خوبی گلم امروز حالم خوب نیست اخه فهمیدم یکی از بهترین دوستام (مامان ستاره) دیگه نمیخواد بیاد تو وبشو مطلب بزاره دیگه طاقتش تموم شده و دیگه نمیاد تا موقعی که نی نیش بیادو بیاد خبر اومدن نی نیشو بده دلم واسش خیلی تنگ میشه مامانی توام اونجایی به دوستت بگو زودی بیاد پیش مامانش و اینقدر مامان بیچارشو اذیت نکنه .   عزیز دل مامان نمیدونم من تا کی طاقت دارم یعنی میرسه اون روزی که طاقت مامانی هم تموم بشه و دیگه نخواد واست چیزی بنویسه نه خدای من خواهش میکنم با من این کارو نکن با هیچ کس این کارو نکن نزار طاقت مادرایی که منتظر نی نین تموم بشه ازت خواهش میکنم خدا حتی فکرکردنشم ازارم میده  تو بامامانی این کارو نکن...
19 آذر 1392

بازم فقط واسه خودت جیگر گوشه مامانی

بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر که در حال آشپزی بود ، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود : صورتحساب !!! کوتاه کردن چمن باغچه ۵٫۰۰۰ تومان مراقبت از برادر کوچکم ۲٫۰۰۰ تومان نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۳٫۰۰۰ تومان بیرون بردن زباله ۱۰۰۰ تومان جمع بدهی شما به من :۱۲٫۰۰۰ تومان ! مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت: بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ و اگر...
17 آذر 1392

نصیحت های مادرانه واسه نی نی

  ٤ساله که بودم فکر می‌کردم پدرم هر کاری رو می‌تونه انجام بده. ۵ ساله که بودم فکر می‌کردم مادرم خیلی چیزها رو می‌دونه. ۶ ساله که بودم فکر می‌کردم پدرم از همه پدرها باهوشتره. ۸ ساله که شدم گفتم مادرم همه چیز رو هم نمی‌دونه. ۱۴ ساله که شدم با خودم گفتم اون موقع‌ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت. ۱۵ ساله که شدم گفتم خب طبیعیه، مادرم هیچی در این مورد نمی‌دونه… ۱۶ ساله که بودم گفتم زیاد حرف‌های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله!! ۱۷ ساله که شدم دیدم مادرم خیلی نصیحت می‌کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده!! ۱۸ ساله که شد...
16 آذر 1392

فقط واسه خودت عمرمامانی

پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند عرق شرم …بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند دست می برد بطری آب را بر می دارد … کمی آب در لیوان می ریزد صدایش را بلند می کند ، ” چقدر تشنه بودم ” پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است …    کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی… در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش، کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا ه...
16 آذر 1392