دل نگرانی های مامانی
مامان جونی امروز بعداز خوندن دعای عرفه و افطار کردن تصمیم گرفتم برات بنویسم حال دیروز مامانی اونقدر گرفته و بد بود که نگو کلی گریه کردم فقط تو مطب خودمو نگه داشتم تا اشکام نیاد اخه دیروز دکتر گفت کم کاری تیروئید دارم و باید فعلا سه ماه صبر کنم تا بعد یعنی اومدن شما فعلا کنسله تا بعد مامانی نمیدونم چرا اینجوری میشه هر روز یه چیز جدید پیش میاد دغعه قبل که پرولاکتینم بالا بود اون درست شد حالا شده تیروئید بعدی چی میخواد بشه خدا میدونه انگار دوست نداری بیای پیشمون خیلی بی و فایی مامانی داره خودشو واست میکشه اونوقت تو واسش کلاس میزاری اشکالی نداره قربون کلاس گذاشتنتم میشم فقط اذیت نکن زودی بیا پیشمون بابایی میگه چرا ناراحتی فکر کن این چند ماهم مثل این هفت سال که نی نی نمیخواستیمه اینقدر خودتو اذیت نکن بابایی میگه یعنی اینقدر دلت نی نی میخواد پس این هفت سال چه جوری بوده که نخواستی نمیدونه که از وقتی تصمیم گرفتیم شما بیای شدی مونسم تو خواب و بیداری

خدایا کمکم کن خدایا با نی نی امتحانم نکن که میدونم رد میشم خدایا کمکم کن اونقدر اشک ریختم که دیگه اشکامم خشک شده خدایا یعنی لیاقت مادر شدنو ندارم خداجونم کممممممممممممممممکم کن که سخت محتاجججججججججججججججججججججججججتم خدددددددددددددددددددددددداجون



دل نگرانی های مامانی 
