روزهای اخر سال
سلام زندگی مامانی خوبی عزیزم مامانیم خوبه و تو تکاپوی عیده مامانی من عاشق عیدم اونقدر عیدو
دوست دارم هم قبل عیدو هم سال تحویلو هم تعطیلات عیدو اخه فقط تو این 13 روز عیده که بابایی پیشمو
من دیگه تنها نیستم یهنی از صبح تا شب بابایی خونس دارم لحظه شماری میکنم واسه عید خریدای بابایی
جونت تموم شده یه چیزایی قشنگی براش خریدیم که نگو الته بیشترش با سلیقه من بود تو مغازه اقای
فروشنده همه چیزو میریخت جلوی من تا انتخاب کنم انگار واسه من بود اخه بابایی همش میگفت هر کدوم و
که من بگم همونو بر میداره فروشندم گفت پس باید به شما نشون بدم خلاصه واسه بابایی کلی خرید کردیم
اونقدرم خوشگل میشه میپوشه که نگو الهی فداش بشم ولی مامانی خریدای من مونده اخه نمیتونم
انتخاب کنم و از همه مهمتر اون چیزیو که دنبالشم هنوز پیدا نکردم خیلی سخت میپسندم تازه هنوزم
هفت سینمو درست نکردم ایشاله هفته دیگه درستش میکنم مامانی از یه چیز میترسم میدونی چی اخه
دوباره اخرای هفته دیگه معلوم میشه که اومدی پیشم یا نه اگه نیومده باشی نمیدونم میتونم دوباره
تحمل کنم یا نه میترسم عیدو به خودمو بابایی زهر مار کنم ولی قول دادم به خودم که ناراحت نباشم تا
شیرینی عیدو کامل حس کنیم و از مهمتر اینکه سال جدیدو با دل خوش شروع کنیم که ایشاله واسه
همه همین طور باشه مامانی .




روزهای اخر سال
