نیومدی مامانی
سلام عزیز دل مادر اونقدر حالم بده که نمیتونم حتی بنویسم از دیروز یه بارم نتونستم بیام بهت سر بزنم چون باهات قهر بودم ولی خوب الان دیگه دلم طاقت نیاورد گفتم بیام بنویسم که مامانی چقدر بیمعرفتی چرا نیومدی عزیزم چرا به خدا التماس نکردی بیای پیشم چرا یه همچین داغ بزرگی رو گذاشتی گوشه قلب مامانی چرا ..................
خیلی بی وفایی مامانی کادوی تولد بابایی که نشدی هیچ حتی نزاشتی خوشی تولدشو حس کنم حتی نشد یه ساعت یه ثانیه یا یه لحظه حس کنم و امیدوار بشم که هستی یعنی اینقدر عجله داشتی که منو بابایی بفهمییم که نیستی حتی یه روز جلوتر از موعود همیشگی باید پری میومدو روح و روانمو ناخوش میکرد و بهم میفهموندی که وجود نداری من حتی از این دلخوشیم محروم بودم چرا دوست نداری بیایی پیشمون به خدا به خود خدا قسم مواظبت میشم قول میدم بهت دلم گرفته از دیروز یه بغضی راه گلومو بسته ولی نمیخوام یا نمیتونم گریه کنم با خودمم لج کردم مامانی واسم دعا کن زندگیم واسم دعا کن ...............
خدا جونم چرا این کارو باهام کردی من که گفته بودم طاقت ندارم من که گفته بودم ضعیفم خیلی کم طاقتم خدایا الان چی کار کنم خدایا نکنه من هی منتظر بمنمو نشه نکنه ماها به انتظار بشینمو نشه خداجونم دارم دیوونه میشم خدایا چرا چرا باید دوباره بشینمو انتظار بکشم از این انتظار لعنتی که خواب و خوراکو ازم میگیره متنفرم خدایا میترسم میترسم از همه چی میترسم نشه که مادر شم خدایا میترسم از تمام این روزا میترسیدم اخرشم امد به سرم از انچه میترسیدم .
بار خدایا بر من رحم کن بر من که ناتوانم رحم کن .......................................



نیومدی مامانی
