مشکل مامانی
سلام مامانی دوباره مامان دست به کار شد تا واسه جیگر طلا بنویسه چهارشنبه با بابا رفتیم ازمایش دادم
همون شبم بابا ازمایشمو گرفت اورد خونه ولی دیدم تیروئیدم یکم بالاست نمیدونی چه حالی شدم مامانی
.gif)
.gif)
اونقدر گریه کردم که نگو بابام همش میگفت چرا اینجوری میکنی هنوز که چیزی معلوم نیست ولی
.gif)
نمیدونم چرا میترسم اصلا فکرنمیکردم مشکلی داشته باشم مامانی خلاصه نمیدونی چشام شده بود
قلمبه از شدت گریه ببین مامانی واسه اومدنت چه زجرا که نمیکشه حالا باید برم به دکتر نشون بدم
خداکنه چیزی نباشه یعنی نگه باید دارو بخورم چون اینجوری فکر کنم شما دیرتر باید بیای پیشم و این اصلا
خوب نیست مامانی راستی میدونی بابایی چی میگه میگه هنوز نیومده این قدر گریه میکنی پس بیاد
چی کار میخوای کنی بزار واسه اون موقعم یه ذره اشک بمونه البته شوخی میکرد که من حالم خوب بشه
خدایی ماماننی بابا خیلی مقاومه ولی من نمیتونم اصلا طاقت هیچی رو ندارم من یه مامان کم طاقتم
دعا میکنم زودی بیایی پیشم بدون هیچ مشکل جدیدی الهی امین یادت باشه واسه اومدنت مامانی
چقدر اشک ریخته جیگر طلا.gif)



مشکل مامانی
