دردو دل از جنس مادرانه
سلام ناز دونه مامانی خوبی عزیزم از دبروز اینجا کلی برف اومده و بالاخره امسال منم برفو دیدم مامانی
اونقدر دوست داشتم برم برف بازی ولی خوب بابایی خیلی دیر میاد خونه چون نزدیک عیده و کاراش زیاده
وقتیم میاد طفلکی اونقدر سردشه از دلم نمیاد بگم بریم بیرون تازه دیگه شب برفا اب شده اما اگه تو بودی دو
تایی میرفتیم برف بازی ولی خوب بازم شکر عیبی نداره من به این تنهاییا عادت کردم عشق مامانی .اعتراف
میکنم که خواب و خوراکو ازم گرفتی شبا تا نیمه شب بیدارمو همش بهت فکر میکنم به مسئولیت سنگینی
که بعد از تو رو دوشام گذاشته میشه نمیدونم از پسش بر میام یانه بهدشم به این فکر میکنم نکنه دیر بیایی
و اونوقت این یکی رو دیگه نمیدونم کجای دلم باید بزارم زندگی مامان .نمیدونی چقدر سخته این روزا نمیدونی
چقدر سخته مادر شدن نمیدونی عزیزترینم منم نمیدونستم تا اینکه تصمیم گرفتم مادر باشم نمیدونم واسه
همه همینطوره یا من خیلی سخت میگیرم و حساس شدم ولی خیلی سخته یکی رو داری میاری تو این دنیا
که تمام مسئولیتش با خودته همه چیزش منتی نیست بر سرت عزیزترینم چون خودم خواستم و تا ابد تا
بعد تر از ابد پاش وامیسم فقط خواستم بدونی چقدر سختی و اضطرب و استرس دارم به خاطرت میکشم
همین.




دردو دل از جنس مادرانه
